سيد محمد باقر برقعى
80
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بىكسى ! تا چكيد از چشم دردم ، اشكهاى بىكسى * دل به خون غم نشست از هاىهاى بىكسى نيستم يار درون آيينهاى ، تا گويمش : * چون به جان آتش در افكند ابتلاى بىكسى كاسههاى خون گرفت از دست ناكامى مراد * سايه تا زد بر سر هستى ، بلاى بىكسى بر گلو افكنده چنگ بغضم اينك ، دمبهدم * پيچد از پس كوچهء دل ، نينواى بىكسى كاروان لحظهها ، جان خسته گشت و مىدمد * در فضاى تنگِ تنهايى ، دراى بىكسى كشتى آمال عمر اندر گل غم شد ، دريغ ! * اختيارش دارد اكنون ، ناخداى بىكسى در كتاب خاطرم نقش است با خون خيال * نكتههايى سينهسوز از ماجراى بىكسى از فشار و فتنههاى ناكسان روزگار * ناگزيرى تكيه دارم ، بر عصاى بىكسى بغض دل را با سرودى ، منفجر كردم چنين : * كس چو من هرگز مبادا مبتلاى بىكسى ! باغ رؤيايى دريچهء طپشافروز باغ رؤيايى * تو روح جاذبهء صبح آرزوهايى چو ظهر صاف زمستان عجيب دلچسبى * تو آفتاب توانزاى فصل سرمايى به بزم سوختگان طريق انسانى * تو بهترين غزل ناب مجلسآرايى تو شبستيز بلوغ سپيدهء صبحى * عميق و بهتفزا چون غروب دريايى به زندگانى من اى شكوه شوكت عشق * به قاب خاطر شعرم هميشه پيدايى خزان به خيزش تو چون حباب مىپوسد * تو فكر بكر نجاتى ، بهار گيرايى تو نبض جنگل نورى بر آستان سحر * چو چلچراغ شقايق به صحن صحرايى در اين سياهى انبوه دارم اين اميد * كه بهر فتح شب از شهر نور مىآيى قسم به نور منم شقايق دشت سياه تاريكى * حضور بند غبار نگاه تاريكى به هر طرف كه دو چشمم نگاه مىپاشد * فشار شب بود و كشتگاه تاريكى شكسته شاخهء ذوقم به پهنهء اندوه * ز زخم كارى تيغ نگاه تاريكى گرفته خاطر من چون برهنه باغ خزان * ز حجم گسترهء شامگاه تاريكى غريب ديدهء شادى و شور زندگىام * به بند خانهء سرد و سياه تاريكى